Tuesday, October 27, 2015

مقامِ امن

«گاهی بغضِ غربت و بی کسیه»
بعد صداشو جنایی می کنه: «این کیه؟ این کیه؟»
می گذرن این روز و شبا هم…صدای سیمین غانم می دن، صدای سهراب، صدای این آقاهای بختیاری و همدانی(؟)…می گذرن و صداشون می مونه…
هر صدایی هم که بدن، من وقتی حواسم نیست حالتم کاهش پیدا می کنه به ـ با نسبت سه چهارم ـ بهار دل نشین و ـ یک چهارم ـ کوچه لره… . این دو تا آهنگ رو به ویژه بهار دل نشین رو روی هم ۱۰ بار هم دلم نخواسته گوش بدم. پس چرا این قدر زمزمه کردنشون به حالم می آد؟ مثل همین می مونه که قرار به گوش دادن باشه، تنبور زدن پوریا* رو بیش تر دوست دارم، اما اگه بخوام تصور کنم زدن ساز رو، آهنگ هایی مثل آهنگ های سهراب* رو دوست دارم بزنم.


نوشتنم مثل خیلی چیزا اینرسی داره.گمونم اینرسی یه تابع صعودی از سن ه. به جز در موارد معدودی از قبیل ازدواج!


شوق و ترس همیشه با هم می آن. اگرچه شوق همیشه باید پیشرو باشه. مثل فرق آدمی که به شوق زندگی کردن زنده ست با آدمی که از ترس مردن زنده ست.


دلم می خواست از روو بودن حرف بزنم. از رابطه ی سادگی و روو بودن و صداقت و رها بودن. اما کلا حرفم نمی آد.




مقامِ امن و میِ بی غش و رفیقِ شفیق ..... گرت مدام میسر شود، زهی توفیق!



* پوریا پورناظری و سهراب پورناظری

Friday, October 9, 2015

«سخته دل بستگی از شهرِ دل بسته بره»

که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست(حدود ۱۰ روز پیش)
قصد کردم که باز بنویسم. درست نمی دونم چرا. شاید چون دیدم آخرین باری که در ملاء عام نوشتم، حدود دو سال پیش بوده. به نظرم رسید که این دو سال ، مدت تقلای من بوده واسه ی کنار هم گذاشتن داشته ها و از دست داده ها و به دست نیاورده هام. درد از دست دادن زیاده، منظورم اون جنسیشه که از سست بودن دستاته که از دست می دی. این که زندگی و فرصت ها و لذت هاش می گذرن و تو از کف می دیشون. باهاس با همین نوشین زندگی کنم. توو همین نقشی که هست. همین زن تنها، نه مادری که نیست و معلوم نیست بشه. باید دل بدم به همین مردم ِ بی لبخندِ دندون تیز کرده، به همین خونواده ی غمگینِ خسته که از بس خوش نبودن، خوشی کردن واسشون عجیب شده.

این جمله مرا نقد و تو را نسیه بهشت
آرش رفته حلوا گرفته از مجلسی. چه قر و فرایی! آقا من مًردم، خواستید یادم کنید، بزنید و برقصید و بخونید. اصلا جمع شید دور هم این کارو بکنید که روح منم حال بیاد! سر خاکم هم که اگه زحمتی نبود ببرید توو باغی جایی خاکم کنید، بعد اون جام تا می تونید آهنگ اجرا کنید. از لحاظ خوراکی هم، هر وقت یاد من افتادید، دارچین و زعفرون بزنید به غذاتون. دیگه به همه چی هم نزنید، شورش رو دربیارید. مثلا یه چای دارچین بزنید، حالم جا بیاد. به خودتونم برسید وقتی یاد من افتادید=))