آره دیویی جون، کاش همه ی دردای دنیا، غمِ گیسِ پریشون و لب لعلِ یه دلبری بود که از دار دنیا نصیبمون نشده بود. کاش دار دنیا فقط بوی زلف دلبر می داد، گیرم که اونم پشمه و قصه هاش الکی. قصه های دلبرم، نه آب می شه، نه نون، نه دلِ گرم و آرزو، نه حتی یه شب می تونی باهاش سرتو بذاری روو زمین و بخوابی.
Tuesday, December 27, 2016
Wednesday, November 30, 2016
بی هویت
باز یادم افتاد که از کوردها هیچیشونو ندارم. نه دل خوشیشونو، نه موسیقیشونو، نه رقصشونو، نه جمعی بودنشونو، نه جنگجو بودنشونو، نه حس آزادی و پیوندشون توو طبیعتو، نه خون گرمیشونو، نه مرامشونو،…هیچی...
Saturday, November 12, 2016
۱. یه رابطه ی مستقیمی هست بین علاقه به چیزی یا کسی و بیزاری از خویش. اما یه حدی وجود داره که علاقه از اون آستانه که بیش تر بشه، دیگه «خود» کم رنگ می شه. یادت می ره چه قد از خودت بیزاری. باید تاب بیاری این بیزاری فزاینده رو تا بهش برسی. آن آستانه ام آرزوست.
۲. فک کنم دلیل اصلی این که من هیچ وقت سیاسی نبودم اینه که هیچ وقت نمی تونم به اون یقینی که توی یه جبهه ای بودن نیاز داره، برسم. آدم همیشه مجبوره که یه طرف رو انتخاب کنه، از اون وظایفیه که بر گرده ی آدمیه، ولی به صورت مداوم توی یه جبهه ای بودن، یقینِ پیشرویی رو می طلبه، که من خیلی وقته واسه ی همچین چیزی کند شدم و البته که یه دلیل کند شدنم، ترسه. من هرچی بزرگ شدم، تنها چیزیم که رشد کرده، شک هامه. ترس و شک برادر هم اند...
Thursday, November 3, 2016
Friday, October 14, 2016
خلاصه نویسی
زندگی به مثابه ی تجربه
به مثابه ی جنگ مداوم برای باقی ماندن
ثبت روند تفکر
ثبت احوالات حسی
زندگی به مثابه ی تجربه ی لذت
لذت های گوناگون
ساختن موجودی که توان تجربه ی لذت های بیش تری را دارد
جنگیدن برای باقی ماندن در لذت
تلخی جنگ
عبور
زندگی به مثابه ی ادراک
جست و جو
شک
یقین
مشاهده ی تشابهات و فرق ها
میل به تصاحب
میل به رهایی
جنگ
جدایی از همه و در عین حال یگانگی با همه
زندگی در مرزها
مرز ماندن و رفتن
مرز تکرار و استمرار
مرز نگه داشتن و عبور کردن برای تجربه های بعدی
مرز شک و یقین
مرز حفظ آدم ها و رهایی
مرز جدایی و پیوستگی
Wednesday, October 12, 2016
بو ده گری ده گری مه لوول گیان؟ گریان گرانه...
احساس می کنم دو پاره شدم. یه نوشین ی توو یه جای دیگه ـ نمی دونم کِی و کجا ـ هست که می تونه فارغ از این که کیه و چه تواناییا و محدودیتایی داره، لذت ببره و تجربه کنه و مهر بورزه، ولع دونستن و شناخت داره… من طربم طرب منم، زهره زند نوای من…عشق میانِ عاشقان، شیوه کند برای من...یه نوشین ی هم هست که هر روز دنبال خودم می کشمش…بدجوری خسته س...ذره ای امید و مهر درونش نیست، مدام دلش می خواد همه رو بکشه…ساده ترین چیزا، تا مغز استخونشو درد می آره، ترس از احمق و به درد نخور بودن دیوانه ش کرده. به نظر، ارتباط با آدما، این نوشین دوم رو زورمندتر می کنه، اینه که مدام دلم می خواد پناه ببرم به یه جای آروم که هیچ کس نباشه...اما چون نمی تونم از شلوغی محیط فرار کنم، واسه ی خنثی کردنش مدام پناه می برم به رفقا...
Friday, September 23, 2016
سیم پیچ
دلم سخت می خواد برم یه دامنه ی کوهی، دشتی،… یه ماه دست کم دور از هر آدمی زندگی کنم. تنها و توی صدای طبیعت فقط، نه صدای هیچ آدمی و ماشینی و … دلم می خواد یه ماه ناچار نباشم حتی یک کلمه حرف بزنم و یا هیچ آدمی رو ببینم یا درباره ی هیچ رفتاریم با آدما فکر کنم…حتی در حد ارتباط با فروشنده ی یه سوپرمارکت. باید سیم میمای توو مغزم رو دو دستی نگه دارم تا اون روزی که میسر شه.
Thursday, August 25, 2016
تابستون
۰. می دونم همه ی این حس ها و تجربه ها، دوره هاییه که هر آدمیزادی از سر می گذرونه، اما علی الحساب از همه ی تجارب آدمیزادی و همه ی درگیری های طول زندگیش خسته ام.
۱. فکر کنم ۱۰۰ سال هم بگذره، باز دمِ پاییز که می شه من همون حس ها رو دارم، همون حس مدرسه و دانشگاه رفتن و شوق و دل تنگی وحشتناک و همه ی خاطراتی که از صب تا شب توو سرم می چرخن.
۲. دلم می خواست این دلبندا، عضو خونواده م بودن، ینی توو خونواده مون الان چند تا نوجوون داشتیم، با همون تر و تازگی و امید و هیجان و شوق و همه ی اون سرزندگی و میل به تجربه و ذهن و روح آزادی که توو اون سن دارن…حتی تماشای چند دقیقه ایشون حالمو خوب کرد.
۳. مدت طولانی ایه که تاثیر شرایط اولیه ی هر آدمی توی مسیری که در زندگیش طی می کنه، خیلی پررنگ به چشمم می آد. اینه که تفاوت های آدما رو خیلی شدیدتر حس می کنم و حس غریبگیم خیلی زیاده، با همه.
Wednesday, August 24, 2016
گذشتم از او به خیره سری، گرفته رهِ مهِ دگری، کنون چه کنم با خطای دلم، که رفت ز برم آشنای دلم*
نوشتن درباره ی یک موضوعاتی را همیشه به تاخیر می اندازم، چون می بینم که آن موضوع هنوز توی سرم و دلم چرخ می خورد و هنوز نمی توانم کامل تماشایش کنم. از آن جمله است «دوری». گمان می کنم صدبار به شکل های گوناگون چیزی را توی ذهنم درباره اش نوشته ام، اما هیچ بار نتوانسته به نقطه ی انتهایی برسد…هنوز ادامه دارد این ماجرا و پیامدهایش. این ننوشتن از موضوع ناتمام هم از همان مرضِ شک درباره ی همه چیز می آید؟ناتوانی در یقینِ موقت…
و الان دارم فکر می کنم به انواع رابطه هایی که دارم: به آدم هایی که می توانم از شک هایم و از ناتمام هایم و از همه ی آن مقولاتِ باز و در حالِ طی کردنم، بگویمشان و از آدم هایی که برای گفت و گو، فقط به مقولاتِ همه جانبه فکر شده ام رجوع می کنم. (گرچه این هم موقتی ست، لیکن چنان دورم از این مقولات که به خاطر پرسپکتیو، بسته به نظر می رسند.)
*هیچ ربطی نداره، فقط یکی دو ساعت پیش داشت توی ذهنم تکرار می شد.
Saturday, July 30, 2016
.
از این کج دار و مریز زیستن، نه!از این سینه خیز رفتن، یه جامِ خالی رسیده به بیست و شش سالگی. جم نکنم این رخوت و افسردگی و هر کوفتی که اسمشه رو، از اینم بیش تر به فنا می رم. مرگ سزاست واقعا این مزخرف زیدن رو...
Sunday, July 24, 2016
یادآوری*
لعنت به این خربزه بازیا که فرصت تجربه ی مستقیم رو از آدم می گیره و آدم رو توو توهم شوق نگه می داره، توهم زندگی و مسئولیت و آگاهی. لعنت به موجودِ جوگیر.
Friday, July 22, 2016
امروز دلم عشق است،فردای دلم معشوق..امروز دلم در دل،فردای دگر دارد
شوق همیشه همراه با دل تنگی و اضطرابه. اضطرابشو می فهمم، دل تنگیش رو نه…
«شوق خویش را دنبال کن.»
Wednesday, July 20, 2016
.
۱. مرگ همیشه امیدِ آخر است. امیدِ روزی که هیچ چیز نیست. همه ی امیدواری به آن، از همین غیر قابل تصور بودنش می آید.
۲. همه چیز یک مرز با حماقت دارد. از هر طرف که بروی یک سرش حماقت است.
۳. آزادی پس از تربیت. رهایش کنی، علف هرز می شود. چرا گلِ وحشی نمی شود؟
۴. «خلوتِ دل نیست جای صحبتِ اضداد»…خشمِ منتج به بیزاری و محبت…
۵. عاقبتِ این راه، به ارث بردنِ خشمی ست که تا ۷۰ سالگی با خود کشیده اند.
۶. «نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»…رشته ای نیست حافظ جان، این حس های یک طرفه به این همه آدمِ اطرافم…حکایت، این است که رشته دو سر دارد، نه یک سر.
۷. شوق و عشق ام آرزوست. آرزوست. آرزوست. تکرار، بی تصویرسازیِ ذهنی به هیچ کار نمی آید.
۸. «لیکن از دورانِ نزدیکم، نه نزدیکانِ دور»…از دورانِ دور…
۹. کارِ جمعی و توی گروه بودن،…هیچ وقت از پسش برنیامدم، گرچه آرزوی دائم بود…زورِ بی خود برای نگه داشتنِ آدم ها، زورِ بی خود برای جمع کردنِ آدم ها…به نظر مشکل همیشه این وسط بودنم است…که نه این ورم، نه آن ور. همان کنترلی که می خواهم هشیار نگهم دارد برای دیدن و شاید باز انتخاب کردن، همیشه در جمع رها شدن را و یکی شدن را ازم می گیرد…نه هم رنگ شدن، که رها شدن. رها شدن نه به معنیِ بی قانونی، پس چه؟…«کسی که دل به خواب نمی دهد، وقتی عرق می خورد، خودش مستی نمی شود، وقتی آواز می خواند، خودش موسیقی نمی شود، این طور آدمی از توی زندان بیرون نمی آید...»
پ.ن. خودم را پرت می کنم در آغوشِ نوشته های قدیمیِ فریده و هق هق ... آغوشِ امنی که ترس ها و تلخی ها را نمی برد، دلت را گنده می کند برای تماشا کردنشان و از زیرِ بارشان بلند شدن و زیستن...
پ.ن. خودم را پرت می کنم در آغوشِ نوشته های قدیمیِ فریده و هق هق ... آغوشِ امنی که ترس ها و تلخی ها را نمی برد، دلت را گنده می کند برای تماشا کردنشان و از زیرِ بارشان بلند شدن و زیستن...
Tuesday, July 12, 2016
.
دلم می خواست می تونستم شده فقط یه نفر یا یه چیز رو بغل کنم و حس نکنم حتی توو همون لحظه ی بغل کردن، دلم خودشو با یه فاصله ای نگه داشته از اون شخص یا اون چیز. دارم به یه نقطه ی تکین توی فضای فاز میل می کنم. فازم یه هیچ کس و هیچ چیز نمی خوره. این ناهماهنگی هم به نظر از همین ناشی می شه. این ناهماهنگی ای که توو حرف زدنم با آدما دارم. اصلا نمی تونم باهاشون معاشرت کنم، ینی همه ش توی خودمم، حتی وقتی دارم حرف می زنم باهاشون یا دارن حرف می زنن باهام.
Tuesday, July 5, 2016
رویا پرداختن...
دلم واسه درست و حسابی نوشتن تنگ شده. ینی یه چیزِ سر و ته دار نوشتن. درست و درمون و قابل فهم. انگار هر چی می گذره، سخت تر می شه حرف زدن. نیستی دیویی. ینی کلا نمی تونم تصورتم بکنم حتی. در بهترین حالت می تونم یه عکس ازت تصور کنم، نه یه موجودی که رفتار و حرکات داره. حالا تو یه شیوه ی نوشتار بودی. واسه بیانِ احساسات و کاشکی ها. واسه ی آرزو کردن. منظورم اینه که تهِ دلم هیچ جور آرزویی نمی تونم بکنم. می تونم بگما، اما اصلا عمیق نیست که بتونم تصورش کنم. دلم این جا نیست، ولی هیچ جای دیگه ای هم نیست. ( دلم گم شده، پیداش می کنم من:))) ) این حسای یه طرفه اصلا واقعی نیستن…. این چندوقت هروقت دلم می خواد کسی واسم حرف بزنه، می رم مخشو پیاده می کنم از بس چرت و پرت می گمش، اما بازم جواب نمی ده. بازم بی سر و ته شد:)
Friday, July 1, 2016
Monday, June 27, 2016
.
یه جایی هست درست قبل از این که بغض به چشمات برسه، بین راهِ قفسه ی سینه و چشما، گیر می کنه. اون جاست که آدم می تونه فکر کنه دلش واسه ی چی تنگ شده؟ چی داره این جوری قلبشو فشار می ده؟ این آهنگ نوستالژی، درست توی اون نقطه نگهت می داره. اون جایی که همه ی زندگیت از جلوی چشمت رد می شه، همه چی با هم، یه جوری که هیچ چیز به تنهایی اون قدری مهم نمی آد که به خاطرش اشک بریزی، اون جایی که می بینی همه چیز رفته و داره می گذره، یه جور نرم و به هم پیوسته ای رد می شن که دست می بری یه چیزاییش که قشنگه رو نگه داری و همون جاس که می بینی نمی تونی هیچ چی رو از چیزای دیگه جدا کنی…این جا شروع می کنه تک مضراب زدن…یه اندوهی ناشی از ناگزیر بودنِ غم و ناگزیرتر بودنِ عبور…و هم زمان یه اسودگیِ خیال از ناگزیر بودنِ عبور…همین که این گذرا بودنِ همه چیز، هم زمان هم غم داره، هم شادی، هم ترس داره، هم امید...بعد باز شروع می کنه همه ی انگشتاشو از روی سیم ها عبور دادن تا تصویرا به سرعت و هماهنگ از جلوت رد شن و یه بغضی تموم قفسه ی سینه ت رو فشار بده، نه اشکت دربیاد، نه بدونی اصلا چیه حکایتِ این دلِ تنگ…که همیشه هست…همیشه هست…
تنبور چو تن تنن برآید به نوا
زنجیر در آن شود دلِ بی سر و پا
زیرا که نهان در زهش آوازِ کسی
می گوید او، که جسته، همراه بیا
Friday, June 24, 2016
«عطرِ نوازشی که دل از یاد برده بود...»
آدم باید یه چیزایی رو بنویسه و پیش خودش نگه داره، تا این وقتایی که هیچ خیالی بهش امید نمی ده - چه برسه به واقعیت - بخوندشون و باور کنه که یه کارایی هست که دلش می خواد قبلِ مردن انجامشون بده. در ساعتِ سه عصرِ اون روز، داشتیم از کنار کوه می گذشتیم و همایون روی سنتور سیامک آقایی، بلند می خوند: دل به امیدِ صدایی که مگر در تو رسد…ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد…اون لحظه فقط داشتم فکر می کردم نمی خوام بمیرم قبل از این که تونسته باشم این جوری ناله کنم…. قبل از ساعت سه عصرِ اون روز، فائزه یه دسته از این قاصدک دنباله بلندا گرفته بود توو دستشو اومد به هر کدوممون یکی داد، از اونایی که «پرین» و «بارون» توو تیتراژِ باخانمان ازش آویزون می شدن، همیشه فکر می کردم قاصدک هیچ وقت انقد مثل بادبادک، دنباله دار نمی شه…توی آهنگایی که خیلی دوستشون دارم، تکرارِ نامِ «سفر» و «بارون» خیلی زیاده. اگه سیمین بود می گفت: نوشین اینا همه ش نشونه س. می زنم آهنگِ بارونِ سهراب از اول بیاد و فکر می کنم چه قد دلم واسه سارا تنگ شده و دو ساعت پیش هرکاری کردم نمی دونستم چه جوری بش بگم که این جوری نباشه که از سرِ عادته…مینا چند سال پیشا واسم نوشته بود دل های تنگ منشاء زندگی اند…ولی من توو بارون، رفتنم نمی آد…اوستاباشی، زلوبیا و بامیه هاش مزه ی آب قند می ده...
Wednesday, June 8, 2016
.
دلم خواست می نشستم روون می نوشتم، نه انقد با تفصیل و چرت و پرت. رفتم پست قدیمیای مینا رو خوندم که روونم کنه…دلم اون سن و سالا رو خواست. نه به خاطر هیچیش، فقط به خاطر روونیش. به خاطر فاصله ای که بین فکرا و کارام نبود.
Monday, May 23, 2016
انگیزه سازی!
:
این ۸ ماه رو اگه درست بگذرونم، چندین مقوله ی سال ها بازِ زندگیم، به سامان می شه.
تا باد چنین بادا.
تا باد چنین بادا.
Friday, May 13, 2016
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق ... تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
مهدیه یه تیکه از «خداحافظ دلبر» چهرازی رو نوشته، رفتم بعد از ماه ها گوشش دادم. تا همین چند ماهِ پیش طاقتم نمی شد گوشش بدم. اما حالا…انگار جمشید و حبیب و دلبر داشتن مریخی حرف می زدن…حتی چشم نرگسش که پریشون می کرد مستانه مستانه هم، توو دلم یه بادم نزد چه برسه به پریشونی… شدم عینِ اون وقتی که روو جدولِ دمِ ساختمونِ مدرسه ی راهنمایی، جلوی نگار و نیلوفر نشسته بودم و نیلوفر داشت می گفت: «وقتی سیریوس مرد، من خیلی گریه کردم» و حین گفتنم بغضش گرفته بود، نگار قیافه ی بهت زده و عاقل اندر سفیهِ منو که دید، گفت: «من گریه نکردم ولی حالم خیلی بد شد»، من داشتم می فکریدم: اینا که همه ش قصه س!
هه!
خوشا دلی که مدام از پیِ نظر نرود … به هر درش که بخوانند، بی خبر نرود
یه ترکیبی از این که :
من فقط یه نفرم
و
فقط یه بار زندگی می کنم (این خودش توو خودش درگیری داره: هم اون ولعه، هم محدود بودن زمان، که این جا، جای صبر کردن و ساختنه یا عبور کردن و نو شدن…مرز بین شکیبایی و غنیمت شمردنِ لحظه )
ینی هرقدرم که زور بزنی واسه تجربه های فراوون، بازم تو یه نفری و همه چیز توو یه نفر نمی گنجه، باید یه همگونی و هماهنگی باشه بین بخش های مختلفت…دست کم با روند درستی تغییر کنی که این زمان بره
هم زمان با ولع تجربه و دیدهای گوناگون و …
Tuesday, May 10, 2016
گم اندر گم
هر بار، درست هر بار که جدی با خودم مواجه می شم، می بینم عجب موجود بی شکلی ام، بی هیچ تعینی…گیج و گم و در شک ...عینِ باد...
Tuesday, May 3, 2016
خیالی،وعده ای،وهمی/ امیدی،مژده ای،یادی/ به هر نامم که خوش داری/ تو راهم ده به دنیایت
به دیویی
از این معدود تصویرهایی که آرامش به شوق و بی قراری می چربد: تو نشسته ای روی صندلی و می نوازی، من پایین، نشسته ام سرم را تکیه داده به پایت و کتاب می خوانم و کار می کنم...
پ.ن. گمونم تصورتون از دیویی یه چیزی شبیه به سلمان خان، شاهرخ خان، آمیتا باچان و ایناس نه؟:))
پ.ن. گمونم تصورتون از دیویی یه چیزی شبیه به سلمان خان، شاهرخ خان، آمیتا باچان و ایناس نه؟:))
Sunday, April 17, 2016
دوصد گفته چون نیم کردار نیست
به دیویی
از این عشق و عاشقی ِمن هیچ آبی گرم نمی شه، حتی در حد یه فنجون چای، چه برسه به این که دلت گرم شه...
پ.ن. دلش خیلی آب داره، مثل ماچ آب دار:دی
Saturday, April 16, 2016
Wednesday, April 6, 2016
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
امروز که توی اتوبوس داشتم از این آهنگ هه لپرکیا گوش می دادم و توی سرم تکون تکون می خوردم، یادم افتاد که احسان یه تمرینی بهمون می داد که یه آهنگ می ذاشت، معمولا هم آهنگایی می ذاشت که من دوستشون داشتم، مثلا آهنگای املی رو، با فاصله می ذاشتمون که جای حرکت داشته باشیم، بعد می گفت چشمامونو ببیندیم و با آهنگ تکون بخوریم. می خواست که هیچ کی نبینه بقیه چه جوری حرکت می کنن تا خودش باشه و خود خودش رو رها کنه. یادمه همیشه بعد یکی دو دقه می گفت نوشین تو چرا اصلا تکون نمی خوری؟ من توو ذهنم داشتم مست می شدم با اون آهنگه و فکر می کردم خیلی دارم کژ می شم و مژ می شم! توو ذهنم، توو دلم مدام هستن، یه وقتایی یهو وهم برم می داره که هزار جهد بکردم…بعد یه دفه از بیرون تماشا می کنم و می بینم ثابت وایستادم، این کشتی بی لنگر فقط توو ذهنمه...
.
.
.
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه؟
Saturday, April 2, 2016
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
خاکستر که می شی، باد هر ذره ت رو می بره یه جا، دیگه غم اسیر بودن نداری، می شینی روو موهاش، می شینی روو برگ درخت، می شینی روو میوه ها، می شینی روو دستاش، می ری توو آب، می ری توو کوه، تا قله، می ری قاطی شن های بیابون، عین پر نرم نرم می شینی روو رودخونه، می ری روو موهای بلوند یه آدم غریبه، می شینی روو جدول، روو خط موزاییکا،…بعد باز باد می بردت یه جای دیگه…. ولی اگه خاکت کنن، چند سال طول می کشه تا پخش شی توو خاک، ولی اون جوری می ری توو خود درخته، می ری توو خود موهاش، می ری توو خود قایقه،…، می شی از خودشون...چه قد از خودشون شدن طول می کشه…
Monday, March 28, 2016
Saturday, March 12, 2016
برو کار می کن مگو چیست کار
۱. اعصاب خوردی رو اغلب فقط کار بدنی آروم می کنه. کار بدنی ای که به خاطر تکرار زیاد، اون قدری مسلط شده باشی، که دست کم واسه ی یه بار بشه بدون هیچ خلاقیت و فکری انجامش داد. کار بدنی ای که تا حد ممکن به طور مستقیم به هیچ موجود زنده ای مربوط نباشه.
۲. این سن و سال و نیازهای همه جانبه به نظم و مدیریت زندگی خویشتن، داره به این حس می رسوندم که بی مسئولیت ام و پی راهی برای فرار.
۳. هنوز معیارهام واسه سنجش درست و نادرست توو هرکاری زیادی گل و گشادن و غیر دقیق.
۴. جاه طلبی و نیز خفانت توو هرکاری که انجامش می دی. یعنی تر و تمیز انجام دادن که با این سیستم های تعریف شده از بیرون، معنی «تر و تمیز» گاهی گم می شه. معلوم نیست تا کجا باید مایه بذاری و از کجا به بعد حماقته و با چه سطح توانایی ای حق داری اون مسئولیت رو بپذیری و…؟
این ها تقابل شوق و تنبلی اند یا تقابل فکر و بی فکری؟
Monday, February 22, 2016
دنیای دیوونه ها، دنیای دوست داشتنه
یه وقتایی فکر می کنم برم یه کم عقب تر وایستم، بعد یهو بپرم جلو و بگم:«من فرهادم! نشناختین؟ دیوونه هه دیگه!» باید دورخیز کنم، بعد بپرم… اون وقت حکایت ِ همیشه بودن، چی می شه؟ این «می ارزید»ی که می گی، فرهاد، انقدر روو هواست! چه قدرش دست تو بود مگه؟…ولی هرجوری می شد شاید می ارزید. آخرش دکترای گلی شناسی که می گرفتی…
Monday, January 25, 2016
به دیدار من اگر آمدی ای مهربان، با سازت بیا! تا دورِ هم یه تکونی بدیم، دلمون وا شه!
دلم می خواست یه خونه ی بزرگ داشته باشم، با یه حیاط بزرگ، آدما هروقت دلشون خواست بیان، از این جاها که بچه ها و بزرگا قاطی اند، هم دور همن و هم هرکی راحته که هرکاری دلش می خواد بکنه، از این خونه ها که می ری توش انگار صد ساله که همه جاشو می شناسی...همینه که به کیخسرو و گیتی* غبطه می خورم، حس می کنم خونه شون از این خونه هاست. همون آرامگاهی که به نیل می گفتم، که زنده ها بهش بیش تر از مرده ها نیاز دارن….آدما هر بار که می آن توش ، حالا دقیقا هربارم نه، اما مدام ایده ی کارای جدید بزنن دور هم. همین آدمای معمولی ای که هستیم، ساز بزنیم، هرکی یه ور، نه لزوما، اما می خوام همه جوری باشیم…همه جور خوشبختی ای رو بذاریم وسط. دلم می خواد بچه هام این جور جایی بزرگ شن. یه جایی که یکی که دم گرفت و زیر لب شروع کرد یه چیزی خوندن، بقیه هم باهاش دم بگیرن، از کوچیک و بزرگ. بچه ها، توو هر سن و سالی، همه ی بچه هایی که اون جان، یه روزی، هر جای دنیا که بودن، توی غربت، اون آهنگا رو دم بگیرن و حس آشنایی بهشون بده با روزگار و زندگی… دلم می خواست همچین خونه ی گرمی داشته باشم. که هم از سرمای روزگار بشه بهش پناه آورد، هم گرمِ شوق باشه و پر از ایده های نو...
اما حالا چندوقته فکر می کنم که این تقلاهای زندگی حتی یه لحظه هم آدمو رها نمی کنن، حتی یه لحظه...
* کیخسرو پورناظری و گیتی اقلیمی
* کیخسرو پورناظری و گیتی اقلیمی
Saturday, January 23, 2016
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود.....ز هرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
وقتی جایی از بدن ملتهبه، مثل وقتی که جای یه بریدگی روی دست، باد می کنه و قرمز می شه، کوچک ترین اشاره ای بهش، درد داره. یه مدت طولانی ایه باز دلم ملتهبه، کوچک ترین تماسی، حسشو توو همه ی جونم پخش می کنه...
Subscribe to:
Posts (Atom)