۱. یه رابطه ی مستقیمی هست بین علاقه به چیزی یا کسی و بیزاری از خویش. اما یه حدی وجود داره که علاقه از اون آستانه که بیش تر بشه، دیگه «خود» کم رنگ می شه. یادت می ره چه قد از خودت بیزاری. باید تاب بیاری این بیزاری فزاینده رو تا بهش برسی. آن آستانه ام آرزوست.
۲. فک کنم دلیل اصلی این که من هیچ وقت سیاسی نبودم اینه که هیچ وقت نمی تونم به اون یقینی که توی یه جبهه ای بودن نیاز داره، برسم. آدم همیشه مجبوره که یه طرف رو انتخاب کنه، از اون وظایفیه که بر گرده ی آدمیه، ولی به صورت مداوم توی یه جبهه ای بودن، یقینِ پیشرویی رو می طلبه، که من خیلی وقته واسه ی همچین چیزی کند شدم و البته که یه دلیل کند شدنم، ترسه. من هرچی بزرگ شدم، تنها چیزیم که رشد کرده، شک هامه. ترس و شک برادر هم اند...
واو!!! نوش خیلی خفن بود :* تجربه شخصی من البته خیلی رابطه مستقیم یا غیرمساقیمی نمی بینه بین این دوتا. گاهی ممکنه تو خودتو خیلی دوست داشته باشی و واسه همین اون چیزخارجی بیرون از خودتم که شبیه خودته رو همینطور. گاهی اون چیز بیرونی که تو تو نیست رو خیلی دوست داری...
ReplyDeleteمن مطمئن نیستم که شک و ترس برادر باشن
ReplyDelete