باز یادم افتاد که از کوردها هیچیشونو ندارم. نه دل خوشیشونو، نه موسیقیشونو، نه رقصشونو، نه جمعی بودنشونو، نه جنگجو بودنشونو، نه حس آزادی و پیوندشون توو طبیعتو، نه خون گرمیشونو، نه مرامشونو،…هیچی...
Wednesday, November 30, 2016
Saturday, November 12, 2016
۱. یه رابطه ی مستقیمی هست بین علاقه به چیزی یا کسی و بیزاری از خویش. اما یه حدی وجود داره که علاقه از اون آستانه که بیش تر بشه، دیگه «خود» کم رنگ می شه. یادت می ره چه قد از خودت بیزاری. باید تاب بیاری این بیزاری فزاینده رو تا بهش برسی. آن آستانه ام آرزوست.
۲. فک کنم دلیل اصلی این که من هیچ وقت سیاسی نبودم اینه که هیچ وقت نمی تونم به اون یقینی که توی یه جبهه ای بودن نیاز داره، برسم. آدم همیشه مجبوره که یه طرف رو انتخاب کنه، از اون وظایفیه که بر گرده ی آدمیه، ولی به صورت مداوم توی یه جبهه ای بودن، یقینِ پیشرویی رو می طلبه، که من خیلی وقته واسه ی همچین چیزی کند شدم و البته که یه دلیل کند شدنم، ترسه. من هرچی بزرگ شدم، تنها چیزیم که رشد کرده، شک هامه. ترس و شک برادر هم اند...
Subscribe to:
Posts (Atom)