Sunday, April 17, 2016

دوصد گفته چون نیم کردار نیست

به دیویی
از این عشق و عاشقی ِمن هیچ آبی گرم نمی شه، حتی در حد یه فنجون چای، چه برسه به این که دلت گرم شه...



پ.ن. دلش خیلی آب داره، مثل ماچ آب دار:دی

Saturday, April 16, 2016

عجایب!


آخرین باری که یه امتحانو خوب دادم، مربوط می شه به ۱۰ - ۱۱ سال پیش...

Wednesday, April 6, 2016

من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

امروز که توی اتوبوس داشتم از این آهنگ هه لپرکیا گوش می دادم و توی سرم تکون تکون می خوردم، یادم افتاد که احسان یه تمرینی بهمون می داد که یه آهنگ می ذاشت، معمولا هم آهنگایی می ذاشت که من دوستشون داشتم، مثلا آهنگای املی رو، با فاصله می ذاشتمون که جای حرکت داشته باشیم، بعد می گفت چشمامونو ببیندیم و با آهنگ تکون بخوریم. می خواست که هیچ کی نبینه بقیه چه جوری حرکت می کنن تا خودش باشه و خود خودش رو رها کنه. یادمه همیشه بعد یکی دو دقه می گفت نوشین تو چرا اصلا تکون نمی خوری؟ من توو ذهنم داشتم مست می شدم با اون آهنگه و فکر می کردم خیلی دارم کژ می شم و مژ می شم! توو ذهنم، توو دلم مدام هستن، یه وقتایی یهو وهم برم می داره که هزار جهد بکردم…بعد یه دفه از بیرون تماشا می کنم و می بینم ثابت وایستادم، این کشتی بی لنگر فقط توو ذهنمه...
.
.
.
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه؟

Saturday, April 2, 2016

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

خاکستر که می شی، باد هر ذره ت رو می بره یه جا، دیگه غم اسیر بودن نداری، می شینی روو موهاش، می شینی روو برگ درخت، می شینی روو میوه ها، می شینی روو دستاش، می ری توو آب، می ری توو کوه، تا قله، می ری قاطی شن های بیابون، عین پر نرم نرم می شینی روو رودخونه، می ری روو موهای بلوند یه آدم غریبه، می شینی روو جدول، روو خط موزاییکا،…بعد باز باد می بردت یه جای دیگه…. ولی اگه خاکت کنن، چند سال طول می کشه تا پخش شی توو خاک، ولی اون جوری می ری توو خود درخته، می ری توو خود موهاش، می ری توو خود قایقه،…، می شی از خودشون...چه قد از خودشون شدن طول می کشه…