Thursday, January 26, 2017

از یه زمانی دیگه نفهمیدن فقط گیج نمی کنه، بس که شوق فهمیدنم نیست، آزار می ده. این آقاهه که سرشو خم کرده روو گیتارشو چشماشو بسته رو دارم تماشا می کنم…شوعله ی ناری عشق به ر چی ژه پووسم…من مه س مه خموور باده ی ئه له سم…فه رماوه ساقی باوه ر مینای مه ی…سه رشار که ساغه ر، بده ر په یاپه ی…په یاپه ی پر کی، هه یا هه ی نووشام…
دلم هیچ جا نیست، حتی پیش حال این مطربی که دارم تماشاش می کنم…خالی ژه خودی، مملوو ژه دووسم…خالی ژه خومم…مملو له هیچم…!
مه س چه بوویت داخوم؟ بوو چه من هه ر تام زه هره گه ی بووم ده مینی؟
ئه ی دل تا که سی چوو خم نای وه جووش…
حه لقه ی به نده گی عشق نه که ی وه گووش
مه حره م می نه بوو هرگیز وه ئه سرار
نه خلی ئومیدش دووسی ناده ی بار
نه! نه ی دا بار!  دلم بوو وه ک کوچک...

Monday, January 9, 2017

ذره ای شوق نیست. در کنارش نومیدی و خسران فراوون هست. به درک.

Sunday, January 1, 2017


یک دل گندگی می خواهم. این جور باشد که تماشا کنم و طلب نکنم. این طور با طمع که در کسری از ثانیه، لذتش طعم زهرمار بگیرد. چه مسیری گذشته که این طور طمع کار شده ام؟ که همه ی جهان با هم توی چشمِ تنگم نمی گنجد؟ یک بخشش را، یک لحظه اش را می بینم و همه ی همگنی و همسانگردی زندگی به هم می خورد توی این ابعادِ کوچک. چاره ی این تنگ نظری چیست؟