Monday, June 27, 2016

.

یه جایی هست درست قبل از این که بغض به چشمات برسه، بین راهِ قفسه ی سینه و چشما، گیر می کنه. اون جاست که آدم می تونه فکر کنه دلش واسه ی چی تنگ شده؟ چی داره این جوری قلبشو فشار می ده؟ این آهنگ نوستالژی، درست توی اون نقطه نگهت می داره. اون جایی که همه ی زندگیت از جلوی چشمت رد می شه، همه چی با هم، یه جوری که هیچ چیز به تنهایی اون قدری مهم نمی آد که به خاطرش اشک بریزی، اون جایی که می بینی همه چیز رفته و داره می گذره، یه جور نرم و به هم پیوسته ای رد می شن که دست می بری یه چیزاییش که قشنگه رو نگه داری و همون جاس که می بینی نمی تونی هیچ چی رو از چیزای دیگه جدا کنی…این جا شروع می کنه تک مضراب زدن…یه اندوهی ناشی از ناگزیر بودنِ غم و ناگزیرتر بودنِ عبور…و هم زمان یه اسودگیِ خیال از ناگزیر بودنِ‌ عبور…همین که این گذرا بودنِ همه چیز، هم زمان هم غم داره، هم شادی، هم ترس داره، هم امید...بعد باز شروع می کنه همه ی انگشتاشو از روی سیم ها عبور دادن تا تصویرا به سرعت و هماهنگ از جلوت رد شن و یه بغضی تموم قفسه ی سینه ت رو فشار بده، نه اشکت دربیاد، نه بدونی اصلا چیه حکایتِ این دلِ تنگ…که همیشه هست…همیشه هست…

تنبور چو تن تنن برآید به نوا
زنجیر در آن شود دلِ بی سر و پا

زیرا که نهان در زهش آوازِ کسی
می گوید او، که جسته، همراه بیا

Friday, June 24, 2016

«عطرِ نوازشی که دل از یاد برده بود...»

آدم باید یه چیزایی رو بنویسه و پیش خودش نگه داره، تا این وقتایی که هیچ خیالی بهش امید نمی ده - چه برسه به واقعیت - بخوندشون و باور کنه که یه کارایی هست که دلش می خواد قبلِ مردن انجامشون بده. در ساعتِ سه عصرِ اون روز، داشتیم از کنار کوه می گذشتیم و  همایون روی سنتور سیامک آقایی، بلند می خوند: دل به امیدِ صدایی که مگر در تو رسد…ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد…اون لحظه فقط داشتم فکر می کردم نمی خوام بمیرم قبل از این که تونسته باشم این جوری ناله کنم…. قبل از ساعت سه عصرِ اون روز، فائزه یه دسته از این قاصدک دنباله بلندا گرفته بود توو دستشو اومد به هر کدوممون یکی داد، از اونایی که «پرین» و «بارون» توو تیتراژِ باخانمان ازش آویزون می شدن، همیشه فکر می کردم قاصدک هیچ وقت انقد مثل بادبادک، دنباله دار نمی شه…توی آهنگایی که خیلی دوستشون دارم، تکرارِ نامِ «سفر» و «بارون» خیلی زیاده. اگه سیمین بود می گفت: نوشین اینا همه ش نشونه س. می زنم آهنگِ بارونِ سهراب از اول بیاد و فکر می کنم چه قد دلم واسه سارا تنگ شده و دو ساعت پیش هرکاری کردم نمی دونستم چه جوری بش بگم که این جوری نباشه که از سرِ عادته…مینا چند سال پیشا واسم نوشته بود دل های تنگ منشاء زندگی اند…ولی من توو بارون، رفتنم نمی آد…اوستاباشی، زلوبیا و بامیه هاش مزه ی آب قند می ده...

Wednesday, June 8, 2016

.

دلم خواست می نشستم روون می نوشتم، نه انقد با تفصیل و چرت و پرت. رفتم پست قدیمیای مینا رو خوندم که روونم کنه…دلم اون سن و سالا رو خواست. نه به خاطر هیچیش، فقط به خاطر روونیش. به خاطر فاصله ای که بین فکرا و کارام نبود.