Friday, June 24, 2016

«عطرِ نوازشی که دل از یاد برده بود...»

آدم باید یه چیزایی رو بنویسه و پیش خودش نگه داره، تا این وقتایی که هیچ خیالی بهش امید نمی ده - چه برسه به واقعیت - بخوندشون و باور کنه که یه کارایی هست که دلش می خواد قبلِ مردن انجامشون بده. در ساعتِ سه عصرِ اون روز، داشتیم از کنار کوه می گذشتیم و  همایون روی سنتور سیامک آقایی، بلند می خوند: دل به امیدِ صدایی که مگر در تو رسد…ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد…اون لحظه فقط داشتم فکر می کردم نمی خوام بمیرم قبل از این که تونسته باشم این جوری ناله کنم…. قبل از ساعت سه عصرِ اون روز، فائزه یه دسته از این قاصدک دنباله بلندا گرفته بود توو دستشو اومد به هر کدوممون یکی داد، از اونایی که «پرین» و «بارون» توو تیتراژِ باخانمان ازش آویزون می شدن، همیشه فکر می کردم قاصدک هیچ وقت انقد مثل بادبادک، دنباله دار نمی شه…توی آهنگایی که خیلی دوستشون دارم، تکرارِ نامِ «سفر» و «بارون» خیلی زیاده. اگه سیمین بود می گفت: نوشین اینا همه ش نشونه س. می زنم آهنگِ بارونِ سهراب از اول بیاد و فکر می کنم چه قد دلم واسه سارا تنگ شده و دو ساعت پیش هرکاری کردم نمی دونستم چه جوری بش بگم که این جوری نباشه که از سرِ عادته…مینا چند سال پیشا واسم نوشته بود دل های تنگ منشاء زندگی اند…ولی من توو بارون، رفتنم نمی آد…اوستاباشی، زلوبیا و بامیه هاش مزه ی آب قند می ده...

No comments:

Post a Comment