Saturday, July 30, 2016

.


از این کج دار و مریز زیستن، نه!از این سینه خیز رفتن، یه جامِ خالی رسیده به بیست و شش سالگی. جم نکنم این رخوت و افسردگی و هر کوفتی که اسمشه رو، از اینم بیش تر به فنا می رم. مرگ سزاست واقعا این مزخرف زیدن رو...

Sunday, July 24, 2016

یادآوری*

لعنت به این خربزه بازیا که فرصت تجربه ی مستقیم رو از آدم می گیره و آدم رو توو توهم شوق نگه می داره، توهم زندگی و مسئولیت و آگاهی. لعنت به موجودِ جوگیر.

Friday, July 22, 2016

امروز دلم عشق است،فردای دلم معشوق..امروز دلم در دل،فردای دگر دارد

شوق همیشه همراه با دل تنگی و اضطرابه. اضطرابشو می فهمم، دل تنگیش رو نه…

«شوق خویش را دنبال کن.»

Wednesday, July 20, 2016

.

۱. مرگ همیشه امیدِ آخر است. امیدِ روزی که هیچ چیز نیست. همه ی امیدواری به آن، از همین غیر قابل تصور بودنش می آید.
۲. همه چیز یک مرز با حماقت دارد. از هر طرف که بروی یک سرش حماقت است. 
۳. آزادی پس از تربیت. رهایش کنی، علف هرز می شود. چرا گلِ وحشی نمی شود؟
۴. «خلوتِ دل نیست جای صحبتِ اضداد»…خشمِ منتج به بیزاری و محبت…
۵. عاقبتِ این راه، به ارث بردنِ خشمی ست که تا ۷۰ سالگی با خود کشیده اند.
۶. «نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»…رشته ای نیست حافظ جان، این حس های یک طرفه به این همه آدمِ اطرافم…حکایت، این است که رشته دو سر دارد، نه یک سر.
۷. شوق و عشق ام آرزوست. آرزوست. آرزوست. تکرار، بی تصویرسازیِ ذهنی به هیچ کار نمی آید.
۸. «لیکن از دورانِ نزدیکم، نه نزدیکانِ دور»…از دورانِ دور…
۹. کارِ جمعی و توی گروه بودن،…هیچ وقت از پسش برنیامدم، گرچه آرزوی دائم بود…زورِ بی خود برای نگه داشتنِ آدم ها، زورِ بی خود برای جمع کردنِ آدم ها…به نظر مشکل همیشه این وسط بودنم است…که نه این ورم، نه آن ور. همان کنترلی که می خواهم هشیار نگهم دارد برای دیدن و شاید باز انتخاب کردن، همیشه در جمع رها شدن را و یکی شدن را ازم می گیرد…نه هم رنگ شدن، که رها شدن. رها شدن نه به معنیِ بی قانونی، پس چه؟…«کسی که دل به خواب نمی دهد، وقتی عرق می خورد، خودش مستی نمی شود، وقتی آواز می خواند، خودش موسیقی نمی شود، این طور آدمی از توی زندان بیرون نمی آید...»

پ.ن. خودم را پرت می کنم در آغوشِ نوشته های قدیمیِ فریده و هق هق ... آغوشِ امنی که ترس ها و تلخی ها را نمی برد، دلت را گنده می کند برای تماشا کردنشان و از زیرِ بارشان بلند شدن و زیستن...

Tuesday, July 12, 2016

.

دلم می خواست می تونستم شده فقط یه نفر یا یه چیز رو بغل کنم و حس نکنم حتی توو همون لحظه ی بغل کردن، دلم خودشو با یه فاصله ای نگه داشته از اون شخص یا اون چیز. دارم به یه نقطه ی تکین توی فضای فاز میل می کنم. فازم یه هیچ کس و هیچ چیز نمی خوره. این ناهماهنگی هم به نظر از همین ناشی می شه. این ناهماهنگی ای که توو حرف زدنم با آدما دارم. اصلا نمی تونم باهاشون معاشرت کنم، ینی همه ش توی خودمم، حتی وقتی دارم حرف می زنم باهاشون یا دارن حرف می زنن باهام.

Tuesday, July 5, 2016

رویا پرداختن...

دلم واسه درست و حسابی نوشتن تنگ شده. ینی یه چیزِ سر و ته دار نوشتن. درست و درمون و قابل فهم. انگار هر چی می گذره، سخت تر می شه حرف زدن. نیستی دیویی. ینی کلا  نمی تونم تصورتم بکنم حتی. در بهترین حالت می تونم یه عکس ازت تصور کنم، نه یه موجودی که رفتار و حرکات داره. حالا تو یه شیوه ی نوشتار بودی. واسه بیانِ احساسات و کاشکی ها. واسه ی آرزو کردن. منظورم اینه که تهِ دلم هیچ جور آرزویی نمی تونم بکنم. می تونم بگما، اما اصلا عمیق نیست که بتونم تصورش کنم. دلم این جا نیست، ولی هیچ جای دیگه ای هم نیست. ( دلم گم شده، پیداش می کنم من:))) )  این حسای یه طرفه اصلا واقعی نیستن…. این چندوقت هروقت دلم می خواد کسی واسم حرف بزنه، می رم مخشو پیاده می کنم از بس چرت و پرت می گمش، اما بازم جواب نمی ده. بازم بی سر و ته شد:)