Wednesday, July 20, 2016

.

۱. مرگ همیشه امیدِ آخر است. امیدِ روزی که هیچ چیز نیست. همه ی امیدواری به آن، از همین غیر قابل تصور بودنش می آید.
۲. همه چیز یک مرز با حماقت دارد. از هر طرف که بروی یک سرش حماقت است. 
۳. آزادی پس از تربیت. رهایش کنی، علف هرز می شود. چرا گلِ وحشی نمی شود؟
۴. «خلوتِ دل نیست جای صحبتِ اضداد»…خشمِ منتج به بیزاری و محبت…
۵. عاقبتِ این راه، به ارث بردنِ خشمی ست که تا ۷۰ سالگی با خود کشیده اند.
۶. «نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»…رشته ای نیست حافظ جان، این حس های یک طرفه به این همه آدمِ اطرافم…حکایت، این است که رشته دو سر دارد، نه یک سر.
۷. شوق و عشق ام آرزوست. آرزوست. آرزوست. تکرار، بی تصویرسازیِ ذهنی به هیچ کار نمی آید.
۸. «لیکن از دورانِ نزدیکم، نه نزدیکانِ دور»…از دورانِ دور…
۹. کارِ جمعی و توی گروه بودن،…هیچ وقت از پسش برنیامدم، گرچه آرزوی دائم بود…زورِ بی خود برای نگه داشتنِ آدم ها، زورِ بی خود برای جمع کردنِ آدم ها…به نظر مشکل همیشه این وسط بودنم است…که نه این ورم، نه آن ور. همان کنترلی که می خواهم هشیار نگهم دارد برای دیدن و شاید باز انتخاب کردن، همیشه در جمع رها شدن را و یکی شدن را ازم می گیرد…نه هم رنگ شدن، که رها شدن. رها شدن نه به معنیِ بی قانونی، پس چه؟…«کسی که دل به خواب نمی دهد، وقتی عرق می خورد، خودش مستی نمی شود، وقتی آواز می خواند، خودش موسیقی نمی شود، این طور آدمی از توی زندان بیرون نمی آید...»

پ.ن. خودم را پرت می کنم در آغوشِ نوشته های قدیمیِ فریده و هق هق ... آغوشِ امنی که ترس ها و تلخی ها را نمی برد، دلت را گنده می کند برای تماشا کردنشان و از زیرِ بارشان بلند شدن و زیستن...

No comments:

Post a Comment