دلم واسه درست و حسابی نوشتن تنگ شده. ینی یه چیزِ سر و ته دار نوشتن. درست و درمون و قابل فهم. انگار هر چی می گذره، سخت تر می شه حرف زدن. نیستی دیویی. ینی کلا نمی تونم تصورتم بکنم حتی. در بهترین حالت می تونم یه عکس ازت تصور کنم، نه یه موجودی که رفتار و حرکات داره. حالا تو یه شیوه ی نوشتار بودی. واسه بیانِ احساسات و کاشکی ها. واسه ی آرزو کردن. منظورم اینه که تهِ دلم هیچ جور آرزویی نمی تونم بکنم. می تونم بگما، اما اصلا عمیق نیست که بتونم تصورش کنم. دلم این جا نیست، ولی هیچ جای دیگه ای هم نیست. ( دلم گم شده، پیداش می کنم من:))) ) این حسای یه طرفه اصلا واقعی نیستن…. این چندوقت هروقت دلم می خواد کسی واسم حرف بزنه، می رم مخشو پیاده می کنم از بس چرت و پرت می گمش، اما بازم جواب نمی ده. بازم بی سر و ته شد:)
No comments:
Post a Comment