هزار نفر توم زندگی می کنن…هزار تا زن و مرد…یعنی اگه بدونی سر یه ماجرا چه طور هزار تا حس دارم…نه که در تضاد با هم…کاملا کنار هم…ربط مشخصی به هم ندارن، فقط هم زمان دارم حس های هزار نفر رو پیش می برم…ربطشون فقط اینه که مربوط به یه ماجران…اما دارم جای هزار تا شخصیت دور و نزدیک، غم می خورم، قوی می شم، امید می سازم، نومید می شم، حسادت می کنم، بیزار می شم، عاشق می شم، حسرت می خورم، دل تنگ می شم،….این توو دیوونه خونه ست.
Sunday, December 27, 2015
Thursday, December 10, 2015
بهل تا عقل می گوید زهی سودای بی حاصل
آدم سنش که می ره بالا، دل و جرئتش می آد پایین. کم کم حتی موقع نوشتن هم خیلی متفاوت با اینی که هست رو تصور نمی کنه. آرزوهاشم از به دست آوردن تبدیل می شه به از دست ندادن. این جور وقتا فکر می کنم که آدم باید قلمبه بذاره بره. آدم باید همچین بره که دستش به پشت سرش نرسه.
تماشا کردن نوجوون ها همیشه بهم کیف می ده. شاید چون قشنگ یادمه چه سوداها و اشتیاق هایی داشتم. هواییم می کنه که منم مثل اونا آزاد باشم از ترس نشدنا و نرسیدنا. انگار نه انگار که دو برابرش سن دارم.
Tuesday, December 1, 2015
«صدایت از خیالم محو می گردد و من آزادی ام را باز پس خواهم گرفت...»
آدم یک وقت هایی قصه ی دلش را بلندتر از حالت معمول می خواند. امروز هرچه تلاش می کردم صدایم را بلندتر کنم و متن را بلندتر بخوانم، همان ته حسش هم می رفت. فکر کردم از ناشی گری من است، که نمی توانم صدا را رها کنم اما روی حس درست. استاد می گفت معلوم است که این جوری است، اولش باید زمزمه کنی تا نت درست را بیابی وقتی صدایت جا افتاد، آن وقت کم کم صدا را رها کنی…اما آدم یک وقت هایی پیش از آن که جای درست نت ها را، حس ها را توی وجودش پیدا کند، چون جایی برای زمزمه نیست، ناچار می شود قصه های دلش را بلند بخواند. همان قدر بی کیفیت می شود. همان قدر...
Subscribe to:
Posts (Atom)