Tuesday, December 1, 2015

«صدایت از خیالم محو می گردد و من آزادی ام را باز پس خواهم گرفت...»

آدم یک وقت هایی قصه ی دلش را بلندتر از حالت معمول می خواند. امروز هرچه تلاش می کردم صدایم را بلندتر کنم و متن را بلندتر بخوانم، همان ته حسش هم می رفت. فکر کردم از ناشی گری من است، که نمی توانم صدا را رها کنم اما روی حس درست. استاد می گفت معلوم است که این جوری است، اولش باید زمزمه کنی تا نت درست را بیابی وقتی صدایت جا افتاد، آن وقت کم کم صدا را رها کنی…اما آدم یک وقت هایی پیش از آن که جای درست نت ها را، حس ها را توی وجودش پیدا کند، چون جایی برای زمزمه نیست، ناچار می شود قصه های دلش را بلند بخواند. همان قدر بی کیفیت می شود. همان قدر... 

No comments:

Post a Comment