Monday, May 23, 2016

انگیزه سازی!


:
این ۸ ماه رو اگه درست بگذرونم، چندین مقوله ی سال ها بازِ زندگیم، به سامان می شه.
تا باد چنین بادا.

Friday, May 13, 2016

خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق ... تیره آن دل که در او شمع محبت نبود

مهدیه یه تیکه از «خداحافظ دلبر» چهرازی رو نوشته، رفتم بعد از ماه ها گوشش دادم. تا همین چند ماهِ پیش طاقتم نمی شد گوشش بدم. اما حالا…انگار جمشید و حبیب و دلبر داشتن مریخی حرف می زدن…حتی چشم نرگسش که پریشون می کرد مستانه مستانه هم، توو دلم یه بادم نزد چه برسه به پریشونی… شدم عینِ اون وقتی که روو جدولِ دمِ ساختمونِ مدرسه ی راهنمایی، جلوی نگار و نیلوفر نشسته بودم و نیلوفر داشت می گفت: «وقتی سیریوس مرد، من خیلی گریه کردم» و حین گفتنم بغضش گرفته بود، نگار قیافه ی بهت زده و عاقل اندر سفیهِ منو که دید، گفت: «من گریه نکردم ولی حالم خیلی بد شد»، من داشتم می فکریدم: اینا که همه ش قصه س!
هه!

خوشا دلی که مدام از پیِ نظر نرود … به هر درش که بخوانند، بی خبر نرود

یه ترکیبی از این که :

من فقط یه نفرم
و
 فقط یه بار زندگی می کنم (این خودش توو خودش درگیری داره: هم اون ولعه، هم محدود بودن زمان، که این جا، جای صبر کردن و ساختنه یا عبور کردن و نو شدن…مرز بین شکیبایی و غنیمت شمردنِ لحظه )



ینی هرقدرم که زور بزنی واسه تجربه های فراوون، بازم تو یه نفری و همه چیز توو یه نفر نمی گنجه، باید یه همگونی و هماهنگی باشه بین بخش های مختلفت…دست کم با روند درستی تغییر کنی که این زمان بره
هم زمان با ولع تجربه و دیدهای گوناگون و …


Tuesday, May 10, 2016

گم اندر گم

هر بار، درست هر بار که جدی با خودم مواجه می شم، می بینم عجب موجود بی شکلی ام، بی هیچ تعینی…گیج و گم و در شک ...عینِ باد...

Tuesday, May 3, 2016

.

دارم از اسارت توی حس های خودم و جنگ های خودم خفه می شم…قشنگ دارم خفه می شم...

خیالی،وعده ای،وهمی/ امیدی،مژده ای،یادی/ به هر نامم که خوش داری/ تو راهم ده به دنیایت

به دیویی
از این معدود تصویرهایی که آرامش به شوق و بی قراری می چربد: تو نشسته ای روی صندلی و می نوازی، من پایین، نشسته ام سرم را تکیه داده به پایت و کتاب می خوانم و کار می کنم...


پ.ن. گمونم تصورتون از دیویی یه چیزی شبیه به سلمان خان، شاهرخ خان، آمیتا باچان و ایناس نه؟:))