یک دل گندگی می خواهم. این جور باشد که تماشا کنم و طلب نکنم. این طور با طمع که در کسری از ثانیه، لذتش طعم زهرمار بگیرد. چه مسیری گذشته که این طور طمع کار شده ام؟ که همه ی جهان با هم توی چشمِ تنگم نمی گنجد؟ یک بخشش را، یک لحظه اش را می بینم و همه ی همگنی و همسانگردی زندگی به هم می خورد توی این ابعادِ کوچک. چاره ی این تنگ نظری چیست؟
نظاره.خودت یافتی چاره شو. هرچند چاره یافتن اولین قدمه، اون مدیتیشن ده روزه ای که منم رفتم روی همین کار میکرد. گویا نهایت چاره ی رهایی از درد بشره... رهایی از طمع. نظاره. ببینی و بگذری...
ReplyDelete