امروز که توی اتوبوس داشتم از این آهنگ هه لپرکیا گوش می دادم و توی سرم تکون تکون می خوردم، یادم افتاد که احسان یه تمرینی بهمون می داد که یه آهنگ می ذاشت، معمولا هم آهنگایی می ذاشت که من دوستشون داشتم، مثلا آهنگای املی رو، با فاصله می ذاشتمون که جای حرکت داشته باشیم، بعد می گفت چشمامونو ببیندیم و با آهنگ تکون بخوریم. می خواست که هیچ کی نبینه بقیه چه جوری حرکت می کنن تا خودش باشه و خود خودش رو رها کنه. یادمه همیشه بعد یکی دو دقه می گفت نوشین تو چرا اصلا تکون نمی خوری؟ من توو ذهنم داشتم مست می شدم با اون آهنگه و فکر می کردم خیلی دارم کژ می شم و مژ می شم! توو ذهنم، توو دلم مدام هستن، یه وقتایی یهو وهم برم می داره که هزار جهد بکردم…بعد یه دفه از بیرون تماشا می کنم و می بینم ثابت وایستادم، این کشتی بی لنگر فقط توو ذهنمه...
.
.
.
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه؟
:**** چقد دوستش داشتم
ReplyDelete:***
ReplyDelete