Wednesday, August 24, 2016

گذشتم از او به خیره سری، گرفته رهِ مهِ دگری، کنون چه کنم با خطای دلم، که رفت ز برم آشنای دلم*

نوشتن درباره ی یک موضوعاتی را همیشه به تاخیر می اندازم، چون می بینم که آن موضوع هنوز توی سرم و دلم چرخ می خورد و هنوز نمی توانم کامل تماشایش کنم. از آن جمله است «دوری». گمان می کنم صدبار به شکل های گوناگون چیزی را توی ذهنم درباره اش نوشته ام، اما هیچ بار نتوانسته به نقطه ی انتهایی برسد…هنوز ادامه دارد این ماجرا و پیامدهایش. این ننوشتن از موضوع ناتمام هم از همان مرضِ شک درباره ی همه چیز می آید؟ناتوانی در یقینِ موقت…
و الان دارم فکر می کنم به انواع رابطه هایی که دارم: به آدم هایی که می توانم از شک هایم و از ناتمام هایم و از همه ی آن مقولاتِ باز و در حالِ طی کردنم، بگویمشان و از آدم هایی که برای گفت و گو، فقط به مقولاتِ همه جانبه فکر شده ام رجوع می کنم. (گرچه این هم موقتی ست، لیکن چنان دورم از این مقولات که به خاطر پرسپکتیو، بسته به نظر می رسند.)


*هیچ ربطی نداره، فقط یکی دو ساعت پیش داشت توی ذهنم تکرار می شد.

No comments:

Post a Comment