۰. می دونم همه ی این حس ها و تجربه ها، دوره هاییه که هر آدمیزادی از سر می گذرونه، اما علی الحساب از همه ی تجارب آدمیزادی و همه ی درگیری های طول زندگیش خسته ام.
۱. فکر کنم ۱۰۰ سال هم بگذره، باز دمِ پاییز که می شه من همون حس ها رو دارم، همون حس مدرسه و دانشگاه رفتن و شوق و دل تنگی وحشتناک و همه ی خاطراتی که از صب تا شب توو سرم می چرخن.
۲. دلم می خواست این دلبندا، عضو خونواده م بودن، ینی توو خونواده مون الان چند تا نوجوون داشتیم، با همون تر و تازگی و امید و هیجان و شوق و همه ی اون سرزندگی و میل به تجربه و ذهن و روح آزادی که توو اون سن دارن…حتی تماشای چند دقیقه ایشون حالمو خوب کرد.
۳. مدت طولانی ایه که تاثیر شرایط اولیه ی هر آدمی توی مسیری که در زندگیش طی می کنه، خیلی پررنگ به چشمم می آد. اینه که تفاوت های آدما رو خیلی شدیدتر حس می کنم و حس غریبگیم خیلی زیاده، با همه.
No comments:
Post a Comment