«گاهی بغضِ غربت و بی کسیه»
بعد صداشو جنایی می کنه: «این کیه؟ این کیه؟»
می گذرن این روز و شبا هم…صدای سیمین غانم می دن، صدای سهراب، صدای این آقاهای بختیاری و همدانی(؟)…می گذرن و صداشون می مونه…
هر صدایی هم که بدن، من وقتی حواسم نیست حالتم کاهش پیدا می کنه به ـ با نسبت سه چهارم ـ بهار دل نشین و ـ یک چهارم ـ کوچه لره… . این دو تا آهنگ رو به ویژه بهار دل نشین رو روی هم ۱۰ بار هم دلم نخواسته گوش بدم. پس چرا این قدر زمزمه کردنشون به حالم می آد؟ مثل همین می مونه که قرار به گوش دادن باشه، تنبور زدن پوریا* رو بیش تر دوست دارم، اما اگه بخوام تصور کنم زدن ساز رو، آهنگ هایی مثل آهنگ های سهراب* رو دوست دارم بزنم.
نوشتنم مثل خیلی چیزا اینرسی داره.گمونم اینرسی یه تابع صعودی از سن ه. به جز در موارد معدودی از قبیل ازدواج!
شوق و ترس همیشه با هم می آن. اگرچه شوق همیشه باید پیشرو باشه. مثل فرق آدمی که به شوق زندگی کردن زنده ست با آدمی که از ترس مردن زنده ست.
دلم می خواست از روو بودن حرف بزنم. از رابطه ی سادگی و روو بودن و صداقت و رها بودن. اما کلا حرفم نمی آد.
مقامِ امن و میِ بی غش و رفیقِ شفیق ..... گرت مدام میسر شود، زهی توفیق!
بعد صداشو جنایی می کنه: «این کیه؟ این کیه؟»
می گذرن این روز و شبا هم…صدای سیمین غانم می دن، صدای سهراب، صدای این آقاهای بختیاری و همدانی(؟)…می گذرن و صداشون می مونه…
هر صدایی هم که بدن، من وقتی حواسم نیست حالتم کاهش پیدا می کنه به ـ با نسبت سه چهارم ـ بهار دل نشین و ـ یک چهارم ـ کوچه لره… . این دو تا آهنگ رو به ویژه بهار دل نشین رو روی هم ۱۰ بار هم دلم نخواسته گوش بدم. پس چرا این قدر زمزمه کردنشون به حالم می آد؟ مثل همین می مونه که قرار به گوش دادن باشه، تنبور زدن پوریا* رو بیش تر دوست دارم، اما اگه بخوام تصور کنم زدن ساز رو، آهنگ هایی مثل آهنگ های سهراب* رو دوست دارم بزنم.
نوشتنم مثل خیلی چیزا اینرسی داره.گمونم اینرسی یه تابع صعودی از سن ه. به جز در موارد معدودی از قبیل ازدواج!
شوق و ترس همیشه با هم می آن. اگرچه شوق همیشه باید پیشرو باشه. مثل فرق آدمی که به شوق زندگی کردن زنده ست با آدمی که از ترس مردن زنده ست.
دلم می خواست از روو بودن حرف بزنم. از رابطه ی سادگی و روو بودن و صداقت و رها بودن. اما کلا حرفم نمی آد.
مقامِ امن و میِ بی غش و رفیقِ شفیق ..... گرت مدام میسر شود، زهی توفیق!
* پوریا پورناظری و سهراب پورناظری
اين كه خود من بود...با شربت نوشين :*
ReplyDelete