این روزا همین که مغزم ول می شه،شروع می کنه به یادآوری جاهایی از کتابا و فیلمایی که خوندم و دیدم. از شخصیتا و ویژگی هاشون تا هر جایی که به حال این چند وقتم می خوره. مغزم داره همه ی زورشو می زنه که از بین افسانه ها و قصه ها و تجربه های بقیه، امید نگه داره واسم. مخصوصا صبحای توو راه.
داشتم حساب می کردم عمر که می گذره، دیگه حرف نمی تونه آدما رو گرم کنه، آدما بیش از پیش نیاز به حضور دارن. یاد جولیا افتادم و دوست نامه ایش…اما حکایت محبوب فرق داره. این جور که بوش می آد زمین هنوز بدجوری از آدما بزرگ تره. روزمره ی آدما، نه به معنی کارهای روتین، به معنی تجربه ها و حس و لمس ها و دغدغه های ساده، به معنی تفکرات لحظه ای و تصمیم های کوچیک و دیدهای ساده ی در عین حال خاص، تجربه های تکراری واسه ی همه ی آدما که به هر حال هر آدمی یه بار از سر می گذروندشون، ایناست که می شه حجم زندگی؛ اون جایی که آدما رو به حس تعلق می رسونه. چه به شهر و کشور و زبان و … و چه به آدما…
آدم باید چارفصل یه جا رو دیده باشه تا دیگه حس غریبی نکنه. باید دیده باشه اون شهر رو، اون آدم رو وقتی یال و کوپالش می ریزه و خم می شه و می ره توو خودش و بارونیه….باید دیده باشه سفیدی و یه دستی و رهایی و خوشبختیش رو، باید دیده باشه اون جایی که قله ی مغرور بلندش از زیر برفا می آد بیرون و به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خنده، جوونه می زنه و حالی به حالی می شه، باید ببینه روز و شب رقص و شادی و دیوونگیش رو، میوه دادنش رو… تازه اون جاست که آشنا می شه…
بی پروایی دل می خواد، از اون افسانه ای هاش…نه از این افسانه هایی که هر کدوم زوم شده ی یه دوره از زندگیِ همه مونن، ز این افسانه هایی که همه ی زندگیتو در بر می گیرن.
داشتم حساب می کردم عمر که می گذره، دیگه حرف نمی تونه آدما رو گرم کنه، آدما بیش از پیش نیاز به حضور دارن. یاد جولیا افتادم و دوست نامه ایش…اما حکایت محبوب فرق داره. این جور که بوش می آد زمین هنوز بدجوری از آدما بزرگ تره. روزمره ی آدما، نه به معنی کارهای روتین، به معنی تجربه ها و حس و لمس ها و دغدغه های ساده، به معنی تفکرات لحظه ای و تصمیم های کوچیک و دیدهای ساده ی در عین حال خاص، تجربه های تکراری واسه ی همه ی آدما که به هر حال هر آدمی یه بار از سر می گذروندشون، ایناست که می شه حجم زندگی؛ اون جایی که آدما رو به حس تعلق می رسونه. چه به شهر و کشور و زبان و … و چه به آدما…
آدم باید چارفصل یه جا رو دیده باشه تا دیگه حس غریبی نکنه. باید دیده باشه اون شهر رو، اون آدم رو وقتی یال و کوپالش می ریزه و خم می شه و می ره توو خودش و بارونیه….باید دیده باشه سفیدی و یه دستی و رهایی و خوشبختیش رو، باید دیده باشه اون جایی که قله ی مغرور بلندش از زیر برفا می آد بیرون و به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خنده، جوونه می زنه و حالی به حالی می شه، باید ببینه روز و شب رقص و شادی و دیوونگیش رو، میوه دادنش رو… تازه اون جاست که آشنا می شه…
بی پروایی دل می خواد، از اون افسانه ای هاش…نه از این افسانه هایی که هر کدوم زوم شده ی یه دوره از زندگیِ همه مونن، ز این افسانه هایی که همه ی زندگیتو در بر می گیرن.
نووووش نوووووش نوووووووش :*
ReplyDelete