Monday, January 25, 2016

به دیدار من اگر آمدی ای مهربان، با سازت بیا! تا دورِ هم یه تکونی بدیم، دلمون وا شه!

دلم می خواست یه خونه ی بزرگ داشته باشم، با یه حیاط بزرگ، آدما هروقت دلشون خواست بیان، از این جاها که بچه ها و بزرگا قاطی اند، هم دور همن و هم هرکی راحته که هرکاری دلش می خواد بکنه، از این خونه ها که می ری توش انگار صد ساله که همه جاشو می شناسی...همینه که به کیخسرو و گیتی* غبطه می خورم، حس می کنم خونه شون از این خونه هاست. همون آرامگاهی که به نیل می گفتم، که زنده ها بهش بیش تر از مرده ها نیاز دارن….آدما هر بار که می آن توش ، حالا دقیقا هربارم نه، اما مدام ایده ی کارای جدید بزنن دور هم. همین آدمای معمولی ای که هستیم، ساز بزنیم، هرکی یه ور، نه لزوما، اما می خوام همه جوری باشیم…همه جور خوشبختی ای رو بذاریم وسط. دلم می خواد بچه هام این جور جایی بزرگ شن. یه جایی که یکی که دم گرفت و زیر لب شروع کرد یه چیزی خوندن، بقیه هم باهاش دم بگیرن، از کوچیک و بزرگ. بچه ها، توو هر سن و سالی، همه ی بچه هایی که اون جان، یه روزی، هر جای دنیا که بودن، توی غربت، اون آهنگا رو دم بگیرن و حس آشنایی بهشون بده با روزگار و زندگی… دلم می خواست همچین خونه ی گرمی داشته باشم. که هم از سرمای روزگار بشه بهش پناه آورد، هم گرمِ شوق باشه و پر از ایده های نو...

اما حالا چندوقته فکر می کنم که این تقلاهای زندگی حتی یه لحظه هم آدمو رها نمی کنن، حتی یه لحظه...


* کیخسرو پورناظری و گیتی اقلیمی

2 comments:

  1. <3 هر لحظه همراهتم. با ساز میامو یه تکونی می‌دیم :دی

    ReplyDelete