یه مرزی هست بین دل سپردن و کندنِ تمام و کمال. عقل اون جا نگهت می داره. هر وری که بری کار دل ه. که یا طاقت نمی آره و دل می ده یا طاقت نمی آره و همه رقمه دور می شه که نابود نشه. ولی این مرزه مثل همه ی مرزای دیگه جای خوبیه. اون جایی که همه ی آدمای خوب زندگیتو از کف نمی دی با گند زدن های دل. نگهشون می داری توو اون جایی که هم می تونی دوستشون داشته باشی و حال زندگیو ببری از رفاقتشون و هم آزارشون ندی. جانِ قوی از پسِ توو مرز موندن ها برمی آد همیشه...
ولی فکرکنم از ترسو بودنمه. فک می کردم اون سگ شجاعه م، ولی ون سگ بزدلم که وایمیسه از دور آواز می خونه...
ولی فکرکنم از ترسو بودنمه. فک می کردم اون سگ شجاعه م، ولی ون سگ بزدلم که وایمیسه از دور آواز می خونه...