Wednesday, October 25, 2017

امروز دلم عشق است، فردای دلم معشوق...امرز دلم در دل، فردای دگر دارد

یه مرزی هست بین دل سپردن و کندنِ تمام و کمال. عقل اون جا نگهت می داره. هر وری که بری کار دل ه. که یا طاقت نمی آره و دل می ده یا طاقت نمی آره و همه رقمه دور می شه که نابود نشه. ولی این مرزه مثل همه ی مرزای دیگه جای خوبیه. اون جایی که همه ی آدمای خوب زندگیتو از کف نمی دی با گند زدن های دل. نگهشون می داری توو اون جایی که هم می تونی دوستشون داشته باشی و  حال زندگیو ببری از رفاقتشون و هم آزارشون ندی. جانِ قوی از پسِ توو مرز موندن ها برمی آد همیشه...
ولی فکرکنم از ترسو بودنمه. فک می کردم اون سگ شجاعه م، ولی ون سگ بزدلم که وایمیسه از دور آواز می خونه...

Saturday, October 21, 2017

دوصد گفته چون نیم کردار نیست

از غیر قابل اعتماد بودنم، از این میزان سست بودنم بیزارم....ینی همین جور حرف بی پشتوانه س که می ریزم بیرون...باید 6تا صفر وردارم تا عیار حرفم نردیک شه به عیار معتبر!

Friday, September 22, 2017

.

این مواجهه با خویشتن خیلی سنگینه.
چه جوری می شه این زمان و انرژی لازم واسه ی انتقال یه تصمیم از عقل به ماهیچه ها و روح رو کم کرد؟

Thursday, July 20, 2017

از دیشب داشتم فک می کردم: غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد، تا الان که این آهنگا همین جوری پشت سر هم پخش می شن. زندگی توو آهنگ همون مدینه ی فاضله ی منه. 

Thursday, January 26, 2017

از یه زمانی دیگه نفهمیدن فقط گیج نمی کنه، بس که شوق فهمیدنم نیست، آزار می ده. این آقاهه که سرشو خم کرده روو گیتارشو چشماشو بسته رو دارم تماشا می کنم…شوعله ی ناری عشق به ر چی ژه پووسم…من مه س مه خموور باده ی ئه له سم…فه رماوه ساقی باوه ر مینای مه ی…سه رشار که ساغه ر، بده ر په یاپه ی…په یاپه ی پر کی، هه یا هه ی نووشام…
دلم هیچ جا نیست، حتی پیش حال این مطربی که دارم تماشاش می کنم…خالی ژه خودی، مملوو ژه دووسم…خالی ژه خومم…مملو له هیچم…!
مه س چه بوویت داخوم؟ بوو چه من هه ر تام زه هره گه ی بووم ده مینی؟
ئه ی دل تا که سی چوو خم نای وه جووش…
حه لقه ی به نده گی عشق نه که ی وه گووش
مه حره م می نه بوو هرگیز وه ئه سرار
نه خلی ئومیدش دووسی ناده ی بار
نه! نه ی دا بار!  دلم بوو وه ک کوچک...

Monday, January 9, 2017

ذره ای شوق نیست. در کنارش نومیدی و خسران فراوون هست. به درک.

Sunday, January 1, 2017


یک دل گندگی می خواهم. این جور باشد که تماشا کنم و طلب نکنم. این طور با طمع که در کسری از ثانیه، لذتش طعم زهرمار بگیرد. چه مسیری گذشته که این طور طمع کار شده ام؟ که همه ی جهان با هم توی چشمِ تنگم نمی گنجد؟ یک بخشش را، یک لحظه اش را می بینم و همه ی همگنی و همسانگردی زندگی به هم می خورد توی این ابعادِ کوچک. چاره ی این تنگ نظری چیست؟