Friday, October 9, 2015

«سخته دل بستگی از شهرِ دل بسته بره»

که آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست(حدود ۱۰ روز پیش)
قصد کردم که باز بنویسم. درست نمی دونم چرا. شاید چون دیدم آخرین باری که در ملاء عام نوشتم، حدود دو سال پیش بوده. به نظرم رسید که این دو سال ، مدت تقلای من بوده واسه ی کنار هم گذاشتن داشته ها و از دست داده ها و به دست نیاورده هام. درد از دست دادن زیاده، منظورم اون جنسیشه که از سست بودن دستاته که از دست می دی. این که زندگی و فرصت ها و لذت هاش می گذرن و تو از کف می دیشون. باهاس با همین نوشین زندگی کنم. توو همین نقشی که هست. همین زن تنها، نه مادری که نیست و معلوم نیست بشه. باید دل بدم به همین مردم ِ بی لبخندِ دندون تیز کرده، به همین خونواده ی غمگینِ خسته که از بس خوش نبودن، خوشی کردن واسشون عجیب شده.

این جمله مرا نقد و تو را نسیه بهشت
آرش رفته حلوا گرفته از مجلسی. چه قر و فرایی! آقا من مًردم، خواستید یادم کنید، بزنید و برقصید و بخونید. اصلا جمع شید دور هم این کارو بکنید که روح منم حال بیاد! سر خاکم هم که اگه زحمتی نبود ببرید توو باغی جایی خاکم کنید، بعد اون جام تا می تونید آهنگ اجرا کنید. از لحاظ خوراکی هم، هر وقت یاد من افتادید، دارچین و زعفرون بزنید به غذاتون. دیگه به همه چی هم نزنید، شورش رو دربیارید. مثلا یه چای دارچین بزنید، حالم جا بیاد. به خودتونم برسید وقتی یاد من افتادید=))

4 comments:

  1. من صبر نمیکنم تا روزی بیاد که مرده باشی که با انجام کارایی که گفتی یادت باشم. از همین الان شروع میکنم و هرکدوم ازون کارایی گفتی رو هروقت انجام بدم، یادت خواهم افتاد!! تابلو بود که خواستم به عرضت برسونم بیشتر از تو زنده ام؟ یه سری کار پیدا کنم حالا که تو بعد منو نمیبینی از همین الان یادم کنی :)))

    خعلی زاضیم ضمنن که باز خواهی نوشت! که بخونم و خیلی جاها نفسم بند بیاد از فکرها و حرفات

    ReplyDelete
  2. لدفا زود به زود آپ کن
    من خیلی زود حوصله ام سر میره و می دونی که متریال واسه خوندن هم ندارم دیگه
    با تچکر :حسنا طور

    ReplyDelete