آدم سنش که می ره بالا، دل و جرئتش می آد پایین. کم کم حتی موقع نوشتن هم خیلی متفاوت با اینی که هست رو تصور نمی کنه. آرزوهاشم از به دست آوردن تبدیل می شه به از دست ندادن. این جور وقتا فکر می کنم که آدم باید قلمبه بذاره بره. آدم باید همچین بره که دستش به پشت سرش نرسه.
تماشا کردن نوجوون ها همیشه بهم کیف می ده. شاید چون قشنگ یادمه چه سوداها و اشتیاق هایی داشتم. هواییم می کنه که منم مثل اونا آزاد باشم از ترس نشدنا و نرسیدنا. انگار نه انگار که دو برابرش سن دارم.
رها شو از قید این عدد که فقط محدود میکنه...رها شو
ReplyDeleteتو هم که نمودی مارو به این سن سن کردنت. به خدا.
ReplyDeleteطرف در سن هفتادسالگی به این نتیجه رسیده که دوست داره خواننده ی کاباره بشه و رفته شده.
بد میگم مریم جون؟
نه والا سارا...کسی ندونه فک میکنه یه آدم 50،60 ساله این پستو گذاشته...آدم که سنش میره بالا..دیگه تکرار نشه مادربزرگ
ReplyDelete