یه جایی هست درست قبل از این که بغض به چشمات برسه، بین راهِ قفسه ی سینه و چشما، گیر می کنه. اون جاست که آدم می تونه فکر کنه دلش واسه ی چی تنگ شده؟ چی داره این جوری قلبشو فشار می ده؟ این آهنگ نوستالژی، درست توی اون نقطه نگهت می داره. اون جایی که همه ی زندگیت از جلوی چشمت رد می شه، همه چی با هم، یه جوری که هیچ چیز به تنهایی اون قدری مهم نمی آد که به خاطرش اشک بریزی، اون جایی که می بینی همه چیز رفته و داره می گذره، یه جور نرم و به هم پیوسته ای رد می شن که دست می بری یه چیزاییش که قشنگه رو نگه داری و همون جاس که می بینی نمی تونی هیچ چی رو از چیزای دیگه جدا کنی…این جا شروع می کنه تک مضراب زدن…یه اندوهی ناشی از ناگزیر بودنِ غم و ناگزیرتر بودنِ عبور…و هم زمان یه اسودگیِ خیال از ناگزیر بودنِ عبور…همین که این گذرا بودنِ همه چیز، هم زمان هم غم داره، هم شادی، هم ترس داره، هم امید...بعد باز شروع می کنه همه ی انگشتاشو از روی سیم ها عبور دادن تا تصویرا به سرعت و هماهنگ از جلوت رد شن و یه بغضی تموم قفسه ی سینه ت رو فشار بده، نه اشکت دربیاد، نه بدونی اصلا چیه حکایتِ این دلِ تنگ…که همیشه هست…همیشه هست…
تنبور چو تن تنن برآید به نوا
زنجیر در آن شود دلِ بی سر و پا
زیرا که نهان در زهش آوازِ کسی
می گوید او، که جسته، همراه بیا
آخ گفتی. که این حال مستقل از سفرو حضره. این عبور. این که همه چی می گذره شکیب...
ReplyDelete