یک بار این جوری بودم. همان موقع که سوکورو تازاکی را لاجرعه خوانده بودم. تمام که شد دیدم چه چیزها می شد بگویم و نگفتم. «می شد»، نه «باید»…دیدم همین الان هم خستگی ام را کم می کند. گذشت و نگفتم. یک آیین مسخره ای هست در گفتنم که هیچ وقت انجام نمی شود. آدم که بیاید کنارم لال می شوم. حتی اگر که بگویم انگار دارم قصه ی کس دیگری را تعریف می کنم. خالیِ خالی. از فشارم اولش کم می کند، آن وقتی که از بی حسی خودم خنده ام می گیرد…اما بعدش…چرا این قدر دلم می خواهد یک چیزهایی را نگه دارم برای خودم؟…انگار نگفتنی ست سخن، گرچه محرم اند…انگار هر حرفی فقط مال کسی ست…نمی شود برای بقیه گفت و همان کیفیت را داشته باشد…انگار حرف اصلا الکی است…قضیه چیز دیگری ست…هروقت از رابطه ای با دیگری ای حرف زده ام، حس غریبگی آمده در جانم, با هر دو!
این حسو چقد خوب می فهمم این که حرفا رو باید با آدمش درمیون گذاشت و حتا بعضی حرفا رودوست انگار که فقط با خدت درمیون بذاری.
ReplyDeleteهووووم...
شاید که باید رها کنیم
از سیمپل از پاسیبل
:)