مهدیه یه تیکه از «خداحافظ دلبر» چهرازی رو نوشته، رفتم بعد از ماه ها گوشش دادم. تا همین چند ماهِ پیش طاقتم نمی شد گوشش بدم. اما حالا…انگار جمشید و حبیب و دلبر داشتن مریخی حرف می زدن…حتی چشم نرگسش که پریشون می کرد مستانه مستانه هم، توو دلم یه بادم نزد چه برسه به پریشونی… شدم عینِ اون وقتی که روو جدولِ دمِ ساختمونِ مدرسه ی راهنمایی، جلوی نگار و نیلوفر نشسته بودم و نیلوفر داشت می گفت: «وقتی سیریوس مرد، من خیلی گریه کردم» و حین گفتنم بغضش گرفته بود، نگار قیافه ی بهت زده و عاقل اندر سفیهِ منو که دید، گفت: «من گریه نکردم ولی حالم خیلی بد شد»، من داشتم می فکریدم: اینا که همه ش قصه س!
هه!
:)) منم همینطورم اکثرن. کلی هم خودمو می جوم از مقابلش!
ReplyDelete